تبليغاتX
ولوله - نحسی آبان 1388

شنبه شانزدهم آبان 1388

نحسی آبان 1388

روزهایی که به سختی میگذرد...روزهایی که در خیابانهای کشور خودمان به جرم حرف زدن و تنها حرف زدن کتک میخوریم و توهین میشنویم و به سمتمان گاز اشک آور پرتاب میکنند و دستگیرمان میکنند و به زندان میبرندمان! که چرا از حقیقتی که بر سرمان آورده اند سخن میگوییم.

روزهایی بود که از تصاویر مسلمانان فلسطین که صورت خود را پوشانده و به سمت دشمنی که با توپ و تانک با آنها مقابله میکرد سنگ پرت میکردد تعجب میکردم و فکر میکردم چگونه است که اینان نمیفهمند که با سنگ حریف گلوله نیستند...امروز فهمیدم که وقتی کارد به استخوان رسید انسان با شعار و فریاد به مقابله با باتوم و گاز اشک آور و اسپری فلفل و حتی گلوله میرود...

ما بی پناه ...با دستهایی خالی... سینه های پر بغض و چشمهای نگران ، فقط فریاد میزدیم و مزدوران جانی با عقده ای از حقارت سالها به ما میتاختند و گویا پدر کشتگی با جمع دارند، نفرت سرخورده شان را با باتومهایشان سخت در بدنمان میکوفتند! چون سگان از بند رها شده نعره میکشیدند و هجوم می آوردند و نه میدیدند که هموطن و هم دین خود را مینوازند که گویا دشمن دیرین خود را یافته اند.

لحظه ای از جمع جدا شدم گوشه ای ایستادم و تنها نظاره گر جریاناتی شدم که در پیش چشمم جان میگرفتند. شاید که آنها زیاد باشند ...خیلی زیاد ...ولی ما بیشماریم!

نوشته شده توسط جوجه تیغی در 9:16 |  لینک ثابت   •