تبليغاتX
ولوله

شنبه شانزدهم آبان 1388

نحسی آبان 1388

روزهایی که به سختی میگذرد...روزهایی که در خیابانهای کشور خودمان به جرم حرف زدن و تنها حرف زدن کتک میخوریم و توهین میشنویم و به سمتمان گاز اشک آور پرتاب میکنند و دستگیرمان میکنند و به زندان میبرندمان! که چرا از حقیقتی که بر سرمان آورده اند سخن میگوییم.

روزهایی بود که از تصاویر مسلمانان فلسطین که صورت خود را پوشانده و به سمت دشمنی که با توپ و تانک با آنها مقابله میکرد سنگ پرت میکردد تعجب میکردم و فکر میکردم چگونه است که اینان نمیفهمند که با سنگ حریف گلوله نیستند...امروز فهمیدم که وقتی کارد به استخوان رسید انسان با شعار و فریاد به مقابله با باتوم و گاز اشک آور و اسپری فلفل و حتی گلوله میرود...

ما بی پناه ...با دستهایی خالی... سینه های پر بغض و چشمهای نگران ، فقط فریاد میزدیم و مزدوران جانی با عقده ای از حقارت سالها به ما میتاختند و گویا پدر کشتگی با جمع دارند، نفرت سرخورده شان را با باتومهایشان سخت در بدنمان میکوفتند! چون سگان از بند رها شده نعره میکشیدند و هجوم می آوردند و نه میدیدند که هموطن و هم دین خود را مینوازند که گویا دشمن دیرین خود را یافته اند.

لحظه ای از جمع جدا شدم گوشه ای ایستادم و تنها نظاره گر جریاناتی شدم که در پیش چشمم جان میگرفتند. شاید که آنها زیاد باشند ...خیلی زیاد ...ولی ما بیشماریم!

نوشته شده توسط جوجه تیغی در 9:16 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388

یک حس غریب ...

     آن روز ها ، آن روزهاي دور را يادم مي آيد كه ، ساعت ها و روزها را مي شمردم تا بروم مدرسه ، شايد مبهم ، ولي لذت  كيف و كفش و مداد و دفتر نو را هنوز يادم است . رفتم مدرسه ، مثل همه شما ها ، روزها را سر كردم تا برسد پنجشنبه و تعطيلي آخر هفته ، در آن روزهاي آتش و دود . پنجشنبه و جمعه مي رسيد ولي شنبه ها ، با همان سن و سال كم ، مي فهميدم كه طوري نشده است ، همه چيز مثل قبل است ، اين شنبه هم مثل همان شنبه است  ولي يك حس غريب ، هميشه ميگفت كه شايد پنجشنبه و جمعه بعد فرق كند . پنجشنبه و جمعه بعد را هم با همين حس و حال تجربه مي كردم . سال پنجم ابتدايي ، سوم راهنمايي ، چهارم دبيرستان را با اين ذوق و شوق كه تجربه يك محيط متفاوت انتظار مرا ميكشد ، سپري كردم . حس و حالي كه فقط ، در رسيدن به تازگي ها ، همراهيم مي كرد . دانشگاه ، سربازي ، كار ، همه و همه ، نويد آينده اي بهتر در پس تغيير را مي دادند ، اما غافل از اينكه ، روزهاي عمر سپري مي شود و من و ما ، در توهم تغييري توام با بهبود وضعيت ، ذهنمان را مشغول مي كنيم  ، بدون اینکه خود بدانیم چه می خواهیم .

     اين روزها ، سي و اند ساله شده ام و مثل همه ، اين حس را دارم كه نشد آنچه كه بايد بشود و با اينكه كوله بارم را از تجربه زندگي ، كمي سنگين تر كرده ام ، داستان آخر هفته خوب هنوز پا برجاست و من هنوز منتظرم كه آخر هفته اي از راه برسد و راضي باشم از آن . زياده  از اين را نديده مي گيريم . هر هفته شنبه ها ، صبحدم با خودم عهد مي بندم كه اين هفته ، با تغيير همراه خواهد بود و از اول هفته براي انتهاي آن برناهه ريزي مي كنم و آخر هفته همه را انجام مي دهم ولي همان حس غريب مي گويد كه آخر هفته بعد ، فرق خواهد كرد و من درست مثل يك كودك چند ساله فريب "قاقا ليلي" همين حس غريب را مي خورم و منتظر هفته بعد مي مانم .

     می دانم ، همه مثل من در انتظار سرانجامي ديگر و شروعي نو هستند ، غافل از اينكه همان حس غريب به سراغشان آمده است ، فريب چرا ، من هم هستم ، مثل همه شما . ولي فكر مي كنم كه فردا با امروز تفاوتي نخواهد كرد ، تا وقتي كه همه ما به فكر فرداييم و غافل از امروز ...

نوشته شده توسط سید پیتر در 9:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مهر 1388

مانیفست

برای تو که کوچکی و زیبایی و بی گناه!

برای تو که بزرگ میشوی و زیبا و بی گناه!

من و او به فردای تو می اندیشیم. به فردایی در فضایی نا برابر!

این حضور نه از برای من و اوست که تولدمان در انقلاب بود و کودکی مان در جنگ بود و نوجوانی مان در خفقان و جوانی مان در تهدید و اکنونمان در تقلب و به پایان آینده مان چیزی نمانده!

حضور و تلاش امروز من و او به توست. به تو و آنهایی که مادرانشان ... و پدرانشان.... که آنها هم کوچکند و زیبایند و بیگناه و آنها هم بزرگ میشوند و زیبا و بی گناه! و آن روز من و او میخواهیم که نا امیدی نباشد ..که سکوت نباشد...که زجر نباشد....برای تو ...و برای او!

 

نوشته شده توسط جوجه تیغی در 14:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دهم شهریور 1388

جرم سیاسی چیست؟(اکبر گنجی-زن-3/12/1377)

...

مبارزه سیاسی بر دو نوع است : مبارزه با رژیم (معطوف به براندازی رژیم نامطلوب و جایگزین کردن رژیمی جدید به جای رژیم پیشین) و مبارزه در رژیم (مبارزه در چارچوب قانون اساسی به منظور تغییر حکومت از طریق انتخابات)

در نظامهای دموکراتیک دو نوع مشروعیت از هم تفکیک میشود: << مشروعیت رهبری>> از <<مشروعیت نظام>>. اما در نظامهای توتالیتر و دیکتاتوری بین مشروعیت حکمران و مشروعیت رژیم فرقی وجود ندارد. لذا هرگونه انتقادی از فرمانروایان به انتقاد از نظام تحویل میشود. و هرگونه اقدامی جهت تغییر حکمرانان ، تغییر رژیم و توطئه تلاقی میشود. ولی در رژیم های دموکراتیک رهبران به طورمتناوب از طریق انتخابات تغییر میکنند ، بدون اینکه نظام با مشکل جانشینی روبرو شود یا درخواست تغییر فرمانروا توطئه تلقی شود.

حدود جرم سیاسی در رژیمهای دموکراتیک و اقتارگر متفاوت است. در رژیمهای دموکراتیک که آزادی بیان ، اجتماعات ، ایجاد تشکل، حق اعتصاب ، تغییر حکمرانان و ... به رسمیت شناخته شده است ، هیچ یک از این امور جرم محسوب نمیشود ، اما تغییر رژیم به روش خشونت آمیز (انقلاب ، کودتا و...) جرم است . در رژیمهای اقتدارگر بسیاری از حقوق شهروندی جرم یا توطئه تلقی میشود.

با توجه به نکات ذکر شده اقدام جهت براندازی ، فعالیت علیه امنیت ملی ، راهپیمایی بدون مجوز، اعتصاب سیاسی ، اهانت به حضرت امام و مقام رهبری و...جرم سیاسی است و مطابق اصل 168 قانون اساسی میباید در محاکم دادگستری ، به طور علنی و با حضور هیات منصفه رسیدگی شود.

بررسی جرائم سیاسی در دادگاه غیر علنی ، بدون حضور هیات منصفه و بر اساس قانون دادگاههای عام (که در جرایم عمومی شاکی ، بازپرس و قاضی یک نفر است) نقض قانون اساسی و ظلم به شهروندان است. در این خصوص شهید بهشتی در زمان تصویب اصل 168 بر نکته مهمی انگشت نهاد : (( در مورد جرم سیاسی و جرم مطبوعاتی علناً محاکمه بشود.این جلو بسیاری از مفاسد و مضیقه ها و دیکتاتوریها را میگیرد. بنابراین، این را اگر بخواهند دستش را بزنند و بگویند هروقت که خلاف نظم تشخیص دادند سری انجام بدهند واقعاً مثل این است که این اصل را اصلاً نداشته باشیم)).

وقتی میتوان کسی که نمیپسندیم در محاکمه غیر علنی و بدون حضور هیات منصفه محکم کرد ، چرا خود را به زحمت بیندازیم و با برپایی علنی و با حضور هیات منصفه دردسر اثبات جرم و ارائه مدرک موثق را بر دوش خود بیدازیم.

قدرتمندان معمولا حاضر نیستند قدرت خود را با کسی تقسیم کنند.شهروندان نباید مسئولیت تعیین سرنوشت خود را به آدمیان متوسط جایزالخطا محول کنند. در سیاست باید اصل ((شفافیت حداکثری و پنهان کاری حداقلی)) را مبنای عمل حکومت و داوری درباره آن قرار داد . جامعه قدرتمند مستقل از دولت (جامعه مدنی) بزرگترین مانع تمامیت خواهی انحصار طلبان است.

..

نوشته شده توسط جوجه تیغی در 14:11 |  لینک ثابت  

یکشنبه یکم شهریور 1388

...

آقا نيگه دار ، من همينجا پياده ميشم ! داداش نيگه دار ... من همينجا ... همينجا ... پياده ... ميشم !

پ . ن : خسته ام ، از همه چيز !!!

نوشته شده توسط سید پیتر در 17:57 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388

انقلاب است که فرزندان خود را میبلعد (اکبر گنجی-زن 24/11/1377)

...

در پایان دهه اول ، انقلاب قدرترین فرزند خود را کنار گذارد. رفته رفته شکاف نظری و عملی بین امام و آیت الله منتظری پدیدار شد و آن شکاف در پایان سال 1367 چنان عمیق شد که امام چاره ای جز برکناری ، و آیت الله منتظری چاره ای جر استعفا نداشت.

یکی از موارد نظری اختلافها این بود که از نظر آیت الله منتظری حفظ ارزشها بر حفظ حکومت تقدم دارد و در صورت تعارض بین این دو باید ارزشها را پاس داشت و نباید به خاطر حفظ نظام ارزشها را زیر پا گذارد. اما از نظر امام حفظ نظام برکلیه احکام اولیه و احکام ثانویه تقدم دارد و نظام در صورت تشخیص مصلحت میتواند احکام اولیه را هم تعطیل کند.

...

در اوائل دهه دوم انقلاب در صحنه هنر نیز شکاف پدیدار شد. محسن مخملباف به دلیل آثار سینمایی و عقایدش در این ایستگاه دفع شد.

پس از رحلت امام با توجه به تغییر قانون اساسی مهندس موسوی به طور طبیعی کنار رفت. در نظام سیاسی ایران برای نخست وزیر دوران امام و سالهای جنگ پستهای فراوانی وجود داشت. ولی شرایط به گونه ای بود که مهندس موسوی فهمید که دیگر جایی برای او وجود ندارد و لذا کل دهه دوم را در انزوا گذراند و سکوت و درویشی پیشه کرد.

....

جریان روشنفکری دینی به عنوان بخشی از نیروهای مذهبی و انقلابی که با احیا و بازسازی نظری در صدد سازگاری دین و مدرنیته بود به قرائتی از دین دست یافت که با قرائت رسمی و حاکم تعارض داشت و لذا با هویدا شدن اختلاف نظر، راه برای حذف و ترد این جریان خصوصاٌ دکتر سروش مهیا شد. دکتر سروش در سالهای اولیه انقلاب بیشترین نقش را در مبارزه ایدئولوژیک برعلیه گروههای مارکسیستی به عهده داشت ، درسالهای بعد به دلیل روایت و قرائت اش از دین از عرصه قدرت حذف شد.

...

در پایان دهه دوم اتفاقا جالبتری به وقوع پیوست.صلاحیت موسوی خوئینی ها ، دادستان منصوب امام ، برای عضویت در مجلس خبرگان رد شد.عبدالله نوری در مراسم تشییع جنازه شهدا مضروب شد. نماز جمعه هاشمی رفسنجانی در تهران با شهارهای راست افراطی مختل شد.

در نماز جمعه اصفهان با چوب و سنگ و میله آیت الله طاهری را مضروب کردند و مانع برگزاری نماز جمعه شدند. اسدالله بیات توسط دادگاه ویژه روحانیت به جرم کلاه برداری به زندان فرستاده شد و ...

...

اما اینان از یک نکته اساسی غفلت میکنند. جنبش جامعه مدنی ایران را نمیتوان با خشونت و چند جنایت از بین برد. آرا و افکار جنبش جنبش جامعه مدنی در حاکمیت نمایندگان خاص خود را دارد.بخشی از حاکمیت که خاتمی سمبل آن است ، از آزادی ، دموکراسی، حقوق بشر،جامعه مدنی،تکثر سیاسی و فرهنگی، تساهل و مدارا ،گفت و گو و... دفاع میکند. بخش دیگری از حاکمیت با این افکار مخالف است، شهروندان را به درجه اول و درجه دوم تقسیم میکند. مردم را مهجور و صغیر می داند که باید آنها را به زور و قسر به راه راست هدایت کرد.

از این رو تنها راه خلاص شدن از شر جنبش جامعه مدنی ((کودتا)) یی ایت که طی آن خاتمی برکنار و نخبگان هم فکرش در یک شب در میدان ((تیا آن من)) نابود شوند.

اما چرا کودتا تنها راه ممکن برای تمامت خواهان است. حاکمیت دوگانه را میتوان از راه انتخابات و با رای مردم یکپارچه کرد . اما در یک انتخابات آزاد مردم به انحصارطلبان خشونت طلب رای نخواهند داد . لذا تمامت خواهان راهی جز کودتا در پیش ندارند.

اما خوشبختانه دوره کودتای موفق به سرآمده است. کودتا در جامعه تک صدایی و بسته امکان موفقیت داشت، اما در دنیای جدید کودتا به تکرار نمایش مضحک رفقای روسی در 19 اوت 1991 منتهی خواهد شد که پیامدهایش بسیار فراتر از ذهن تارک اندیشان است.  

نوشته شده توسط جوجه تیغی در 14:30 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388

گاف اکسلی!

"بله ...نمودار نشون میده که در یکسال گذشته راندمان کارکرد ماشین آلات پیشرفت چشمگیری داشته که میشه اون رو ، به جهشی در بهبود مدیریت ماشین آلات شرکت تشبیه کرد!!"

به صورت آقایون نگاه کردم و دیدم چشمهای جملگی 6 تا شده! یه نگاهی به نمودار کردم ...دیدم راندمان از 40 درصد رسیده به 172 درصد!!!!!! خودم هم هاج و واج شدم! همگی با چشمهای 6 تایی به مدیر ماشین آلات نگاه کردیم !

خر تو خر و شیر تو شیر شد و و مدیر ماشین آلات به پیچ و تاب افتاد!

مشاهده فرمودم که در کمال نامردی اکسل لعنتی اعداد یه ردیف هاید شده رو آورده بود تو نمودار و از اونجا که نموداره کپی پیست شده بود هیچ کاریش نمیشد کرد.

مدیر ماشین الات صبح زنگ زد که :...تو زندگیم اونقدر که سر جلسه دیروز عرق کرده بودم عرق نکردم!!!

یاد نمودارهای الفنون افتادم!

لعنت به من!

نوشته شده توسط جوجه تیغی در 10:52 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سیزدهم مرداد 1388

دادگاه

به چشمان درشت پر از اشکت نگاه میکنم و نمیتوانم بیشتر از این پافشاری کنم . حق با توست .

نوشته شده توسط بساز بفروش در 15:43 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم مرداد 1388

به یاد زلف نگونسار شاهدان چمن- ببین در آینه جویبار گریه ی بید

دلم برای دو هفته پیش تنگ شده...!  دو هفته پیش راحت تر میتونستم گریه کنم.مثلن وقتی خبر تحویل جنازه سهراب به مادرش رو شنیدم راحت نشستم و زار زدم ...ولی دیشب که حرفهای مسخره و احمقانه ی * ابطحی و عطریانفر رو شنیدم فقط دندونهام رو رو هم فشار دادم و تا صبح کابوس دیدم...یک دیدگاه روانشناسی درباره بچه ها هست که میگه اجازه بدید در کودک mad  به sad تبدیل بشه! (یعنی وقتی مثلن بچه کاری میخواد بکنه که بهش صدمه میزنه و شما نمیذارید مسلمن اون عصبانی میشه و داد و بیداد میکنه بعد شما نباید تسلیمش بشید و اجازه بدید که عصبانیتش به اندوه که معمولن در بچه ها به صورت گریه زاریه تبدیل بشه و نه از داد و بیداد بچه بترسید و نه از گریه زاریش – به این میگن تخلیه روانی به روش صحیح) ولی در مورد من (که البته مدتهاست کودک نیستم که شاید از ابتدا هم نبودم یا نخواستم باشم یا نگذاشتند !!) پروسه عکسی در حال شکل گرفتنه!  

·      *   کسی که حرف احمقانه ای میزنه ، الزامن احمق نیست! به هزار و یک دلیل!

نوشته شده توسط جوجه تیغی در 14:49 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی و یکم تیر 1388

براي كورش ...

اولين بار كه كورش را ديدم شايد يك سال پيش بود . پسر آن روزها سه ساله‌ي علي را مي گويم . علي همكارم است . اتاقش نزديك اتاقم است و تقريبا هر روز هم را ميبينيم و گپ مي زنيم . از من چند سالي بزرگتر است . كوروش پسر علي است . همان كه مادر بزرگش مي خواسته اسمش را حسين بگذارد ، ولي علي مخفيانه ، پسرش را كورش مي نامد تا سالها بعد ، وقتي كورش بزرگ شد ، به اسم ايرانيش افتخار كند . به كورش بودنش ...

 چند روز پيش كورش ، پسر بچه خردسال قصه ما ، مثل همه بچه ها ، مي خورد زمين . سرش به جايي مي خورد و پدر و مادر ، نگران و پريشان ، كوروش را براي اطمينان خاطر به مطب پزشك مي برند . ضربه كاري نكرده بود اما روزگار ...

 ظاهرا كورش در سرش تومور دارد . از همان چيزهاي بدي كه خدا قسمت كسي نكند . دكترش دوباره ام آر آي نوشته است برايش و مشكوك است كه به گردنش سرايت كرده . اگر اينطور باشد گفته اند كه عمل كردن فقط آزار دادن بچه است و علي را مي بينم كه اين روزها يك چشمش اشك است و ديگري خون . نمي توانم زياد كسي را دلداري دهم . امروز كه قضيه عمل را فهميدم ، اشك در چشمانم حلقه زد . با كورش عكس هم دارم ! پسر دوست داشتني كوچولويي كه شايد ، نباشد چند وقت ديگر . هميشه از كورش آن روز را به خاطر مي آورم كه وقتي داشتم از رستوران مي رفتم بيرون و علي پشتش به من بود و مرا نمي ديد  ، كورش گفت : "بابا ، بابا ، همكارت داره ميره ... " و چقدر زود ، كورش  مي رود ، اگر اينگونه باشد ...

مي خواهم براي سلامتيش دعا كنيم ، همه با هم ، براي همه بچه ها ، براي كورش ...

نوشته شده توسط سید پیتر در 12:39 |  لینک ثابت   •